تبليغاتX
بی نشونی


بی نشونی

سرنوشت را نمی توان از سر نوشت

امشب اولین پستی که تو خونه جدید می زنم و آخرین پستی که تو ماه تابستونه..

اینقدر کار سرم ریخته که فرصت دلتنگی نکردم هنوز ..البته جز روز اول..

همه چی خوبه و عالی..فقط کاش ...اونای که نیستن بودن..

الانم خیلی خسته ام..

فقط اومدم بگم من زنده ام...........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:28 توسط میم مثل من| |

بلاخره نوبت ما شد صبح اثباب کشی داریم..

دلم گرفته بد...از یه طرف خاطراتی که تو این خونه داشتم..بخش مهم زندگیم بوده ..

از یه طرف دلم واسه محلمون تنگ میشه.. .و اینکه حس و حال جای جدید رو ندارم

الان نشستم تو یه اتاق پر از خالی...دارم لحظه به لحظه خاطراتم و توی جای جای این اتاق مرور میکنم

خسته ام هم جسمی وهم روحی...دلم میخواد ۱ هفته بخوابم..

امشب اواین باری بود که از خستگی نرفتم احیا...

خدایا شکرت و مرسی....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:32 توسط میم مثل من| |

می نویسم امشب

 دو سه خطی که دل آرام شود

شاید آزاد شوم

از غبار غم و تنهایی خود

کاش امروز کسی با من بود

 کاش فریاد مرا

یک نفر در دل خود می شنوید

ولی افسوس کسی هیچ ندید

با شما میگویم...

که چرا در شوق یک خندیدن

صحبت قلب  مرا نشنیدید......                                                      

آواحس

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:40 توسط میم مثل من| |

همین امروز داشتم فکر میکردم..که چی شده یعنی من یادم رفته..؟ یا بی احساس شدم ..؟

شاید بی معرفت... آره ۴ سال شد.... انگار نه انگار... وای بر من... دارم مثل همه زندگی میکنم..

چه ادعا های که نداشتم..اگه نباشه من ۱ روز هم زنده نیستم...من .. من...من....من..

کو چی شد این همه حرف و... زنده هستم که هیچ نامرد و بی وفا هم شدم ...

آخ چقدر از خودم بدم میاد..

 چرا قدر روزهای که با تو داشتم  رو ندوستم.. دلم تنگه واسه اون دعوا هات کجایی که الان حالمو بگیری

با این کارام..کجایی..؟ فقط بگو کجا دیگه مثل تو پیدا کنم..؟ بگوو...

کاش میشد دوباره باهم بودیم..همیشه می گفتی یه روزی دنبالم می گردی ولی من دیگه نیستم..

یادته الان  اون روزه ...خوشحال باش اون روز رسید ۴ ساله که اون روز رسیده...

۴ ساله که شب و روز م آه...کاش یه جور دیگه از هم جدا می شدیم .. کاش اون سالی که هم چی

تموم بود میذاشتی  بشه.. کاش  بر نمی گشتی............ کاش زنگ تو جواب نمی دادم...

کاش لیاقت داشتم واسه این که اولین عشقت بودم..

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:2 توسط میم مثل من| |

وای سجاد چرا رفتی خیلی ناراحت شدم...

دیگه کجا بیام حرفهای دلم و بخونم.....با اینکه نمی شناختمت.... فقط از روی شعرات فهمیدم که

که کسی هست که حسش مثل منه ...

خیلی با شعرات حال میکردم...اونم این شب ۵ شنبه که داغونم حالمو بد گرفتی..

هرجا هستی خوب و خوش باشی  بهترین آرزوها رو برات میکنم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:21 توسط میم مثل من| |

امروز کلا" خونه خوری بودم  آخه اثباب کشی دارن رفته بودم کمک..

کلا" طبقه خوری و جمع کردم البته خوری هم کمی کمک کرد... آشپز خونه هم ساری اومد کمک جمع

 شد... طبقه پائین هم لیلی و لیلا  و مجید و علی بودن..

ولی کلی کارا مونده....

الان با وجود خستگی زیاد ولی خوابم نمیاد ...شام هم نخوردم.

امسال سال اثباب کشی.. از شروع سال جدید ..سی سی( دختر خاله) اینا..خونه که ساختن  رفتن ..

 بعدش علی(پسر خاله) اینا خونشون تموم شد رفتن..

بعد حبیب(دایی)..بعد رضا (دایی).. بعد ماران(دختر عمو) اینا بعد حیدر (پسر عمه) بعدش خود عمه خانم

 بعدش فرزانه (دختر عمه)

..الان هم مجید(دایی).....بعد مریم ( دختر خاله) که میره خونه بخت....

همه فامیل رفتن...پدری و مادری... وای الان که نوشتم تازه فهمیدم چه خبره...؟؟؟؟؟

ولی از همه اینها خونه مجید اینها که عوض کردن جالبه... رفتن دقیقا" همون خونه ای که 5 سال پیش

 بودن...همون جا بدون کوچکترین تغییری..

البته سی سی و علی اینها هم رفتن همون خونه ولی اونها ساختن کلی فرق کرده...

اما اینجا........... وای خدای من 5 سال پیش...اون خونه واسه من پر خاطرست......هفته پیش که

 همراهشون رفتم مثلا" ببینیم خونه رفتم گریه ام گرفت..

یهو همه چیز امد جلو چشمام...همه چیز واسم زنده شد.. وای من چطور باید اون جا برم و بیام....جای

 جای اون خونه واسه من خاطرست....

عشقم چه روزهای باهم بودیم اونجا..اون شب که تا صبح موندی اونجا من واست شام آوردم...خاله چقد

 شوخی میکرد وای اون شب مهمونی..

یادته...؟؟؟ حالا من تک وتنها میرم...با کلی خاطره...چند روز پیش یکی از بچه ها رو دیدم ...باور نمی کرد

 من هنوز با یاد وخاطره تو دارم زندگی میکنم..

چرا..؟؟ واسشون عجیبه..!!! خوب تو هنوز عشق منی..اولی بودی  وآخری خواهی بود..نتونستم فراموشت

 کنم..و نمی تونم..

تو این 5سال چه چیزا که اتفاق نیقتاده....چقد دلم گرفته امشب ....کاش 5 سال پیش بود ...یا

 حداقل .............

خدایا بهم صبر بده اینو از ته قلبم ازت میخوام .......

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:39 توسط میم مثل من| |

دارم خودمو آماده میکنم واسه عروسی مریم جونم...

مریمی خیلی دوستت دارم بیشتر از اونی که فکرشو کنی..

عزیزم باورم نمیشه ....یعنی اینقدر بزرگ شدی که داری عروس میشی...؟؟؟

ولی تو هنوز واسه من همون مریمی...همون فرشته روی زمین که تو بچگی ها  بهت میگفتم..

یادته/؟؟؟؟؟

مریم من خیلی تو بچگی اذیتت کردم...منو ببخش هر چند هیچوقت اینو نمی خونی ...ولی بدون...که....

اینم شعر روی کارت عروسی مریم جونم.............

...........در میان همه گلهای نجیب

......... .. ...گل مریم چیدم ودر این....

........محفل عشق......

...............با دو صد شاخه یاس...

.......مقدم پاک شما یاران را ....همه گل میکاریم...........

 عزیزم خوشبخت بشی

........   د و س  ت د ا ر م .........................

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:24 توسط میم مثل من| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را .

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 21:20 توسط میم مثل من| |

خود را به تو می سپارم ای عشق..

من جز تو کسی ندارم ای عشق..

آن لحظه که بی تو بگذرانم..

از عمر نمی شمارم ای عشق..

جان چشم براه یک نگاه است..

مگذار در انتظارم ای عشق...

م گ ذ ا ر د ر ا ن ت ظ ا ر م ا ی ع ش ق

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:54 توسط میم مثل من| |

امشب زنگ زدم بهش گفتم آقا دیگه نمیشه.. دیگه از دست من کاری بر نمی یاد ..

آخی دلم واسش سوخت ...گفت تنهام ..ولم نکنید..من عادت کردم بهتون...

بهش قول دادم بهش زنگ بزنم گه گاهی ببینمش... حالا کاری که فعلا" از دستم بر میاد

من از طرف خودم گفتم نمی دونم اونا  چی میگن..؟؟؟

خیلی بچه با محبتی هستش منم ازش خیلی تشکر کردم ..بابت تمام زحمتهایی که تو این مدت واسه

ما کشیده بود..

عجب بازی داره این دنیا ... همیشه اون  چیزی که باید سر جاش باشه نیست..

مثل این بنده خدا و خواستش و...خیلی چیز های دیگه...

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:29 توسط میم مثل من| |


Design By : Night Skin